
آدولف هیتلر
آدولف هیتلر رهبر افسانه ای رایش سوم را می توان بزرگترین مرد اروپا در کل تاریخ اروپا دانست. کسی که در جوانی خرج خود را با کشیدن نقاشی بدست آورده و سپس در جنگ جهانی اول به عنوان سرباز در ارتش آلمان خدمت کرد و پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم همانند هر آلمانی میهن پرست دیگری خشمگین شده و پس از همکاری با یک حزب با ارده ای نیرومند خود را به رهبری آلمان رساند و برای چند سال آلمان را در بهترین دوره ی تاریخ خود قرار داد.
آدولف هیتلر فرزند آلویز هیتلر در 20 آوریل 1889 در براناو ام این در اتریش- مجارستان چشم به جهان گشود. نام هیتلر را به گونه های مختلفی از جمله هیدلر، هویتلر و … تلفظ می شده است. پس از مرگ پدر و مادرش و عدم قبولی در آکادمی هنر های زیبا به آلمان رفت. هیتلر مدت ها بیکار بود و تنها از راه نقاشی پول بدست می آورد.
با آغاز جنگ جهانی اول آدولف هیتلر به ارتش آلمان و هنگ باواریا پیوست. او در نبرد های مختلفی در جبهه غرب شرکت کرد و به درجه ی سرجوخگی رسید. او در جنگ به عنوان امربر کار می کرد و از نظر همه امربر ها و افسران او سرباز بی باکی بود و هر زمان که برای انجام ماموریت به یک داوطلب نیاز بود او داوطلب می شد. او دو بار در جنگ مجروح و مدتی نیز کور بود و تا پایان جنگ بخاطر دلاوری هایش شش نشان جنگی دریافت کرد که نشان صلیب آهنین درجه یک را می توان مهم ترین آن ها دانست. نشانی که به کمتر سرجوخه ای داده می شد.
با شکست آلمان در جنگ جهانی اول (در سال 1918) هیتلر به حزب کارگر پیوست و سپس با سخنرانی های آتشینش توانست تعداد اعضای حزب را بیشتر کند. بخاطر سخنرانی هایش به عنوان مسئول تبلیغات حزب منصوب شد و با وارد کردن همرزمانش به حزب آن را تا حد زیادی گسترش داد و سرانجام به رهبری حزب رسیده و نام حزب را به « ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان» تغییر داد و پرچم صلیب شکسته را به عنوان پرچم حزب انتخاب نمود. پس از اینکه وی به رهبری حزب رسید با پشتیبانی ژنرال لودندورف ژنرال نامی آلمان در جنگ جهانی اول اقدام به یک کودتا در باواریا کرد اما در کودتا شکست خورده و در سال 1924 به زندان محکوم شد. او در دادگاه نطق آتشینی ایراد کرد که همه را به تحسین واداشت. هیتلر در زندان جلد اول کتاب معروفش نبرد من رو نوشت و نه ماه پس از حبس از زندان آزاد شد. کتاب نبرد من در آلمان از محبوبیت به سزایی برخوردار بود به طوری که پس از انجیل پرفروس ترین کتاب آلمان شد.
پس از آزادی از زندان هیتلر متوجه شد که باید به شیوه ی قانونی پیش برود. در نتیجه تا حد امکان فعالیت سازمان های نظامی حزب را کنترل کرد و مجددا فعالیت حزب را گسترش داد و سرانجام در سال 1933 به صدارت اعظمی آلمان رسید و با مرگ رئیس جمهور هیندنبورگ در سال 1934 رسما پیشوا و صدراعظم آلمان شد.
هیتلر پس از قدرت یابی پیمان ورسای را آرام آرام لغو کرد. ارتش آلمان را از صد هزار نفر به سیصد هزار نفر گسترش داد و نیروی هوایی را در 1935 تاسیس کرد و طولی نکشید که آلمان را به یکی از بزرگترین قطب های نظامی و اقتصادی جهان کرد.
برخی از ویژگی های هیتلر:
هیتلر ویژگی های منحصر به فردی داشت. در مدرسه او در رشته تاریخ دانش آموزش قابلی بود و پس از آن در نقاشی و به ویژه معماری استعدادی از خود نشان داد. از ویژگی های منحصر به فرد او می توان اراده ی خارق العاده ی او را مثال زد. اراده ای که او را از خیابان های وین به نبرد های سخت فرانسه در جنگ جهانی اول و سپس به رهبری آلمان رساند. اراده ای که باعث شد حداقل برای مدتی کوتاه به اتحاد تمام سرزمین های آلمانی عمل جامه ی عمل بپوشاند. چنین رویدادی در تاریخ آلمان تنها در دوره هیتلر روی داد. هیتلر حیوانات را نیز بسیار دوست داشت و یک سگ به نام « بلوندی» هم داشت. زمانی که هیتلر به دیدن فیلم می پرداخت هنگام شکار یک حیوان در فیلم چشمانش را با دستانش می گرفت. زمانی که قناری کاخ صدارت اعظمی مرد هیتلر مدت ها ناراحت بود و برای قناری گریه می کرد. علاقه ی هیتلر به پول بسیار کم بود. او نه در جوانی که فقیر بود و نه در دوران صدارت اعظمی و رهبری خود به پول علاقه ای نشان نمی داد و حتی حقوق صدارت اعظمی خود را دریافت نمی کرد و تنها در آمدش پول حاصل از فروش کتاب نبرد من بود و اگر هم در ساختمان های مجلل زندگی می کرد نه بخاطر علاقه اش به پول بلکه بخاطر عظمت و بزرگی آلمان بود. هیتلر خود را سرباز می دانست و غذای ساده می خورد، نه سیگار می کشید و نه مشروب میاشامید و گوشت هم نمی خورد زیرا معتقد بود که گوشت انسان ها را مانند حیوانات وحشی می کند. نفرت هیتلر از سیگار به حدی بود که بار ها به این فکر می کرد که در جیره سربازان به جای سیگار به آن ها شکلات بدهد اما اطرافیانش با این کار مخالفت کردند. در مسئله دین هیتلر را می توان یک کاتولیک معتقد دانست. البته او مذهبی و متعصب نبود اما با توجه به آن چه از وی می دانیم وی به خدا و مذهب کاتولیک معتقد بود و البته علاقه ای هم به دین شینتو و اسلام داشت به طوری که در زمان وی برلین مرکز گروه های اسلامی ضد استعمار شده بود و حتی در اس اس یک لشگر اسلامی تاسیس شد. نفرت هیتلر از یهودی بسیار زیاد بود. هیتلر که خود از سربازان جبهه ی جنگ جهانی اول بود و چهار سال به سختی نبرد کرده بود یهودیان را دلیل شکست آلمان می دانست و معتقد بود یهودیان خود را آلمانی نمی دانند. هیتلر زمانی که زخمی شده بود و سفری به خاک آلمان کرد در نهایت تعجب دید که تقریبا تمام یهودیان منشی و تمام منشیان یهودی هستند و بر عکس در میدان نبرد کمتر یهودی دیده می شود. این وضع او را به قدری خشمگین کرد که تصمیم گرفت به جای استراحت فورا به جبهه بازگردد. علاوه بر اراده دلاوری هیتلر بر همگان آشکار است به طوری که برخی می گویند در جنگ جهانی اول چهار سرباز و به گفته ی برخی دیگر پانزده سرباز متفقین را در یک مرتبه اسیر کرد!!! هیتلر به داشتن زن و فرزند علاقه نداشت زیرا معتقد بود اگر زن و فرزند داشته باشد توجهش از سرزمینش آلمان منحرف می شود و باید ماموریت الهی خود را به پایان برساند. از ویژگی های بارز دیگر آدولف هیتلر عشق او به آلمان بود و در واقع او در عشق به آلمان فنا شده بود. همانند بعضی شاهان و دیکتاتور ها سرزمینش را برای خود نمی خواست بلکه بر عکس خود را برای سرزمینش می خواست به همین دلیل زمانی که نیروهای شوروی در نزدیکی کاخ او بودند و فهمید که دیگر نمی توان پیروز شد با اوا براون ازدواج و سپس خودکشی کرد. با وجود اینکه پیش از خودکشی عده ی بسیار زیادی از او خواستند برلین را ترک کند اما او خود را یک سرباز می دانست و معتقد بود باید عقب نشینی نکرده و از دستور اطلاعت کند. در نتیجه تصمیم چون از نظر بدنی خود را بسیار ضعیف می دانست و قادر به گرفتن سلاح بدست و رزم با دشمن نبود خودکشی کرد. هیتلر با خودکشی خود ایمان به ناسیونال سوسیالیسم، اطاعت از دستور و جان دادن در راه میهن را نشان داد.
اگر از مطالب این وبلاگ استفاده میکنی نظر هم بده.
کارل آدولف آیشمان در روز نوزدهم مارس سال ۱۹۰۶ در شهر سولینگن آلمان متولد شد.در سال ۱۹۱۴ پس از مرگ مادرجوانش همراه خانواده به شهر لینز در کشور اتریش مهاجرت کرد. آیشمان پس از ناتوانی در اتمام درس به کارگری نزد پدرش پرداخت. در آوریل سال ۱۹۳۲ به حزب نازی اتریش پیوست و در سال ۱۹۳۴ به اس اس (نیروی ویژه پلیس نازی) پیوست و در سمت سرجوخگی در اردوگاه کار اجباری به خدمت گماشته شد.کمی بعد به اداره مهاجرت یهودیان منتقل شد و موفقیش در کار توجه هیدریش و هیملر سران اس اس را به خود جلب کرد و مقرر شد تا به بررسی "راه حل نهایی مسئله یهود" بپردازد و بدین منظور در سال ۱۹۳۷ به فلسطین مسافرت نمود تا امکان انتقال یهودیان از آلمان به خاور میانه را بررسی نماید. آیشمان به دلایل اقتصادی و تعارض ایجاد دولتی یهودی با افکار نازی این فکر را مردود دانست. در سال ۱۹۳۸ به وین فرستاده شد و اداره مرکزی مهاجرت یهود را بنا نهاد. این اداره اختیار صدور مجوز به یهودیانی که خواستار ترک اتریش بودند و مصادره اموالشان به هنگام بازگشت را داشت. در سال ۱۹۳۹ به آلمان بازگشت.
در آغاز جنگ جهانی دوم به درجه سروانی اس اس ارتقا یافت و و با تلاش مستمر خود در بیرون راندن یهودیان از سرزمین رایش سوم تا درجه سرهنگی بالا رفت. آیشمان متهم به انتقال یهودیان از سراسر اروپا به اردوگاههای مرگ میباشد. در سال ۱۹۴۴ به مجارستان که در تصرف آلمان بود فرستاده شد و متهم است که یهودیان بسیاری را در تبعید به مرگ روانه اتاقهای گاز کردهاست.آیشمن در ماه مه ۱۹۴۵ در آلمان به عنوان یک خلبان آلمانی دستگیر شد .ولی متفقین چون اهمیتی به سربازان آلمانی نمیدادند او را رها کردند و او با نام نیکولاس کلمنت به آرژانتین رفت .۱۹۵۷ پدر یکی از همکلاسیان دختر آیشمن تعریفهایی از ضد یهودی بودن پدر همکلاسی دخترش شنید و حدس زد او باید با نازی ها مرتبط باشد بلافاصله و مسئولین را در جریان گذاشت آنان عکسهایی از نیکولاس کلمنت تهیه و در اروپا به بازماندگان نشان دادند ولی کسی نتوانست او را شناسایی کند ولی سرانجام یک دسته گل در ۱۹۶۰ در۲۱مارس باعث لو رفتن او شد چرا که ماموران موساد میدانستند تاریخ ازدواج ایشمن ۲۱ مارس میباشد بلافاصله آیشمن دستگیر شد . در یازدهم ماه مه آیشمن در خانه شماره ۴۲۶۱ در خیابان چاکابوکو Chacabuco در محله الیوس Olivos در بوینوس ایرس دستگیر شد او را از گروه خونیش که به رسم افسران ارشد SS در زیر بغلش خالکوبی شده بود شناسایی کردند ۲۴ ساعت بعد آیشمن در تل اویو در زندان بود .
محاکمه آیشمن در ۱۲ دسامبر ۱۹۶۱ در تل اویو اغاز شد هستند .دفاعیات او در دادگاه قبول نشد. در ساعت ۱۱.۵۵ صبح ۳۱ ماه مه ۱۹۶۲ ایشمن در زندان رام الله Ramleh به دار آویخته شد.لحظه های آخر عمر آیشمن وقتی از او خواستند تا اگر پیامی دارد ابراز کند، گفت: یک خواسته دارم و آن اینست که اول نزد یک عالم یهودی به دین یهود در آیم، سپس اعدامم کنید!!
گفتند چه فرقی می کند و چه اثری برای تو دارد؟ گفت بگذار تا یک یهودی دیگر از این جهان کم شود!!!
ارتش آلمان
بسیاری از کسانی که مقالات یا کتاب هایی درباره جنگ جهانی دوم خوانده اند ارتش آلمان (Heer) را با ورماخت (نیروهای مسلح آلمان) اشتباه می کنند. در حالی که ارتش آلمان شاخه ای از ورماخت و در واقع شاخه ی زمینی ورماخت در کنار نیروی هوایی و نیروی دریایی است.
اگر نیروی هوایی و نیروی دریایی آلمان را بخاطر کمتر بودن نسبت به متفقین بهترین نیروی دوره ی خود ندانیم بدون شک ارتش آلمان و نیروی زرهی آن در تاریخ جنگ جهانی دوم بهترین نیروی زمینی بوده اند. در طول جنگ جهانی دوم حدود 15 میلیون نفر در ارتش خدمت کردند که از این عده 3 میلیون نفر کشته شدند. ارتش آلمان دارای رسته های مختلفی بود که می توان به ارتش های زمینی، گروه های زرهی، سپاهیان یا سپاه، گروه جنگی و ... اشاره داشت. همچنین ارتش دارای سازمانی به نام سازمان آبوهر بود که به امور جاسوسی نظامی می پرداخت. همچنین ارتش آلمان در طول جنگ جهانی دوم به جذب صد ها هزار داوطلب غیر آلمانی پرداخت. همچنین لوفت وافه (نیروی هوایی) دارای تعدادی یگان زمینی از جمله لشگر های زمینی لوفت وافه و نیروی چترباز بود.
فرماندهان ارتش:
از 1935 تا 1938 ژنرال سپهبد ورنر فن فریچ
از 1938 تا 19 دسامبر 1941 ژنرال فیلد مارشال فن براوخیچ
از 19 دسامبر 1941 تا 30 آوریل 1945 پیشوا و صد اعظم آلمان آدولف هیتلر
از 30 آوریل 1945 تا 8 می 1945 ژنرال فیلد مارشال فردیناند شورنر
ریاست ستاد ارتش
از 1 اکتبر 1933 تا 31 اکتبر 1938، ژنرال لودویگ بک
از 1 سپتامبر 1938 تا 24 سپتامبر 1942 ژنرال سپهبد فرانتس هالدر
از 24 سپتامبر 1942 تا 10 ژوئن 1944 ژنرال سپهبد کورت تسایتسلر
از 10 ژوئن 1944 تا 21 ژوئیه 1944 ژنرال یک ستاره آدولف هویزینگر (با توجه به اینکه در درجات نظامی ایران معادل درجه ی ژنرال لویت نانت وجود ندارد این درجه را ژنرال یک ستاره می نامیم که درجه ای بالاتر از سرتیپ و پایین تر از سرلشگر است.)
از 21 ژوئیه 1944 تا 28 مارس 1945 ژنرال سپهبد هاینتس گودریان
از 1 آوریل 1945 تا 30 آوریل 1945 ژنرال پیاده هانز کربز
سلاح ها
در ارتش آلمان سلاح های سبک، توپ ها و تانک های گوناگونی وجود داشت که در آینده درباره ی آنها توضیح داده خواهد شد.تفنگ ماوزر که تفنگ استاندارد ارتش آلمان بود از سال 1898 در ارتش امپراتوری آلمان مورد استفاده قرار گرفت و در جنگ جهانی اول نیز مورد استفاده سربازان آلمانی قرار می گرفت و نسخه اصطلاح شده آن به نام K98 در جنگ جهانی دوم مورد استفاده قرار گرفت. این تفنگ دارای یک خشاب 5 گلوله ای بوده با توجه به اینکه تفنگ کا 98 دارای برخی مشکلات بود آلمانی ها اقدام به ساخت یک تفنگ اتوماتیک کردند. بدین ترتیب پس از تلاش هایی که توسط والتر و ماوزر انجام شد تفنگ Gewehr در سال 1941 ساخته شد و پس از موفقیت نسخه ی دیگر در سال 1943 پخش شد. از این سلاح نخست در جبهه ی شرق استMP40 نوع اصطلاح شده سلاح MP38 بود که از جمله ی فواید آن می توان به تولید انبوه آن با هزینه اندک اشاره کرد. این مسلسل سبک دارای یک خشاب 32 گلوله ای بود. نسخه ی دوم آن نیز در تعداد اندک استفاده شد که دارای دو خشاب 32 گلوله بودفاده گردید.و پس از شلیک هر گلوله نیاز به کشیدن گلنگدن بود. سلاح MP43 و MP44 (STG44) از بهترین سلاح های ارتش آلمان بودند که در اواخر جنگ مورد استفاده قرار گرفتند. STG44 را می توان یکی بهترین سلاح های مورد استفاده ار جنگ جهانی دوم دانست که از تمام سلاح های رقیب خود قوی تر و نیرومند تر بود. این سلاح به نام « تفنگ تهاجمی» شناخته می شد.سنگین MG34 و سپس MG42 را می توان تیربار هایی نمونه در جنگ جهانی دوم به حساب آورد. به ویژه قدرت و ضربتی را که MG42 داشت هیچ مسلسل سنگین رقیبی دارا نبود. از این سلاح بعد ها در ناتو استفاده شد. همچنین ارتش ایالات متحده و ارتش استرالیا از این سلاح به صورت مدرن تحت عنوان M-60 استفاده کردند. عکس تفتگها و تانکها را میتوانید در ادامه مطلب ببنید.
وافناِساِسها (به آلمانی دwaffen SS:یعنی گروه مسلح) یکی از شاخههای نظامی آلمان در جنگ جهانی دوم بودند. گرچه از امکانات کمی بهره میبردند (بجز اساسهای هیتلری) اما با استفاده از همین امکانات کم وحشت را در دل دشمنان میانداختند. هم در دو جبههٔ شرق و غرب اروپا نام لشگرهای وافن اساس وحشت در دل دشمنان میانداخت؛ یعنی به عبارت دیگر شوروی وهم متفقین غرب میدانستند یک وافن اس اس تا آخرین قطرهٔ خون خود از کشورش دفاع میکند؛ بدون اینکه ترسی از تجهیزات دشمن داشته باشد. به خاطر همین وافن اس اسها در جنگ علاوه بر اینکه تأثیر گذار بودند؛معروف هم شده بودند. لشگرهای مختلف وافن اس اس از آغاز جنگ تا پایان جنگ، تقریباً در همهٔ جبههها حضور داشتند وعدهٔ زیادی از سربازان وافن اس اس جان خود را در همین جبههها از دست دادند.
رهبری این شاخه را هاینریش هیملر به عهده داشت
در سالهای پس پایان جنگ جهانی اول پس از شکلگیری جمهوری وایمار احزاب مختلفی سر کار آمدند هر حزب برای بیرون کردن دیگری از گروههای فشار استفاده میکرد و رهبران احزاب مختلف برای کنار زدن حزب مخالف خود از هیچ کاری کوتاهی نمیکردند. پس حزبها نیاز به محافظان(بادیگارد) داشتند و بسته به نوع نام حزبها اسمهای گوناگونی داشتند.هیتلر نیز از این قاعده مستثنی نبود و حزب او نیاز به محافظان داشت. همین کار باعث شد به دستور شخص هیتلر در سال ۱۳۰۲ خورشیدی گروه Stabwache (تلفظ:اشتاب وَخِه) گارد صاحب منصبان برای محافظت از سران بلند پایه حزب ناسیونال سوسیالیست تشکیل شد.رهبری این گروه مثل همیشه به وفادارترین کسان به حزب به یوزف برختولد و یولیوس شرک واگذار شد تا کار محفاظت از افراد را به عهده گیرند. بعدها این گروه ۲۰۰ نفره نامی بس ترس آور برای دشمنان شد که به نام نیروهای وحشت آدولف هیتلر یاStossTrupp (تلفظ:اشتوس تروپ) خوانده میشد.
در سال ۱۳۰۲ که هیتلر به جرم کودتا به زندان افتاد؛ حزب ناسوینال سوسیالیست هم تعطیل گشت و گروه اساس هم نیز منحل گشت. پس از آزادی هیتلر از زندان دستور تشکیل گروه محافظتی جدید به نام گروه محافظت با نشان Schutzstaffen (تلفظ:شوتز اشتافن) را داد که به اساس معروف شد. گروهی که بعدها جایگاهی مهم در تاریخ آلمان یافت.
تا سال ۱۳۰۶ گروه اساس زیر نظر مستقیم حزب قرار داشت؛ اما از آنجا که هیتلر قدرت شناخت، استعداد درونی، ذاتی و توانایی افراد را داشت بر آن شد و هیملر را به فرماندهی کل اساس گماشت. هیلمر تصمیم گرفت از اس اس سازمانی بزرگ بسازد.
نیروهایی که هاینریش هیملر ویاران او برای اساس استخدام میکردند گلچینی بودند از بهترین، نیرومندترین و وفادارترین جوانان آلمانی که هم از دید جسمی، روحی، ذهنی وعقیدتی برتر بودند.
حزب در کنار اساس یک سازمان دیگر را داشت به نام اسآ SA که توسط ارنست روهم یکی از دوستان هیتلر اداره میشد. این گروه در سال ۱۹۳۲ دارای چهارصدهزار نفر عضو بود. ارنست روهم که تشنهٔ قدرت بود علیه دوست قدیمی خود یعنی آدولف هیتلر دست به تحرکاتی زد؛ همین امر باعث شد به هیملر وی را از میان برداشت و در شب ۹ تیرماه همان سال تمام سران بلند پایه اس آ را از میان برداشت. این شب به شب خنجرهای برهنه معروف شد. آمارهای آن شب تعداد کشته شدگان سران مخالف را ۸۴ نفر میگویند و تمام اموال آنها به جرم خیانت به کشور مصادره شد.در روزهای قدرت گیری اساس، رهبر این گروه شروع به ایجاد لشگرهایی کردند که کار آنها بیشتر تشریفاتی بود تا جنبه نظامی داشته باشد. از جملهٔ این گروهها میتوان از لشگر محافظان شخصی هیتلر نام برد که در زمان آغار جنگ و نیاز به افراد نخبه، تبدیل به یک واحد موتوریزه به نام اساس آدولف هیتلر شد. این لشگر با اینکه زیر گروه اساس بود، اما ساختار و سازهٔ کاملاً متفاوت داشت. افراد این گروه در حضور آدولف هیتلر سوگند یاد میکردند و زیر دستور او کار میکردند. دیگر گروه دیگر اساس که اینگونه بود میتوان به آراسدی یاد کرد، که توسط هاینریش هیملر به وجود آمده بود و انتخاب سربازهای آن از برترینهای اساس و گشتاپو برگزیده شده بودند.
با آغاز سربازگیری اساس، مدارس ویژهایی برای همین کار در بادتولزت و براونشوایگ تشکیل گشت تا افسران سربازان آینده وافن اساس را تربیت کنند. هیملر ستوان پاول هاوزر را به عنوان مسئول و ناظر این آموزشگاهها گماشت. از اقدامات ستوان میتوان به ایجاد دو هنگ جدید به نام ژرمانیا و دویچلند اشاره کرد که بعدها تبدیل به تیپ و بعد به لشگر زرهی رایش و لشگر وایکینگ گشت.
آموزشگاهها بر آموزش اعتقادی تاکید زیادی داشتند و این آموزشها تا به حدی بود که کارشناسان جنگ جهانی دوم این را یکی از علتهای ضعف وافن اساس برمی شمارند.
اما کارشناسان معتقد هستند اگر لشگرهای گوناگون وافن اساس را آنگونه که ورماخت را تجهیز کرده بودند؛ تجهیز میکردند. صفحه جنگ گونهٔ دیگر ورق میخورد.
با قطعی شدن حمله به لهستان هنگهای فرعی به هم پیوستند تا لشکرهای جدیدی به وجود آورند. در سال ۱۳۱۹ خورشیدی طی توافقی بین ارتش آلمان و اساس ؛ عنوان رسمی وافن اساس رسما به این گروهها و لشکرها اطلاق شد.وافن اساس تقریباً در هر نبردی حضور داشتند. از حمله به لهستان تا نبرد پیش دستی بارباروسا، کورسک، فتح خارکف، هجوم به یونان، فتح کیف و حتی نبردهای تن به تن شهری استالینگراد و همچنین محافظت از مرزهای مناطق اشغالی. روزهای پایانی جنگ سربازان کوچک یعنی سربازان نوجوانی که عضو وافن اساس شده بودند از شهرهای آلمان در برابر مهاجمان دفاع میکردند و مهمترین حضور این سربازان کوچک را میتوان به میدان جنگ برلین، مقر حضور هیتلر اشاره نمود که دو لشکر محافظان اساس و لشکر جمجمه مقاومت بسیاری در مقابل حملهٔ ارتشهای شوروی به برلین از خود نشان دادند. سربازان کوچک از داخل کانالهای فاضل آب حرکت میکردند و پشت سر سربازان روسی و تانکهای آنها در میآمدند و آنها را نابود میکردند (تانکهای T-۳۴ روسی از پشت دارای زرهی ضعیفتر بود وبا یک پانزر فوست به راحتی از پای در میآمد). سربازان کوچک باعث شدند گرفتن برلین برای ژنرال ژوکف به مدت ۲ هفته به عقب بیفتد.
هیملر که دوست داشت وافن اساس فقط برای آلمانیها نباشد و یک لشکر چند ملیتی برای مبارزه با کمونیسم داشته باشد یا به گفته خودش : «سرتاسر اروپا را از قوم خدانشناس بلشویک پاک کند». از آنجا که هیتلر به این کار راضی نمیشد و به چند ملیتی بودن تعدادی چند از لشکرهای ورماخت راضی بود و هیچ تمایلی به چند ملیتی شدن وافن اساس نداشت سرانجا هیملر او را به انجام این کار قانع کرد. در سال ۱۳۱۹ خورشیدی این عمل تصویب گشت. لشکر چند ملیتی با نام لشگروایکینگ به وجود آمد و فرماندهی آنرا بر عهد سرتیپ فلیپس اشتاینر سپردند.
به زودی زود دواطلبانی از سراسر جهان به این لشگر پیوستند. این داوطلبان از کشورهایی چون هلند، فرانسه، دانمارک، اسپانیا، بلژیک، فنلاند، آذربایجان، ارمنستان، اوکراین، رومانی، یونان، هند و.... در بین این دواطلبان تعداد زیادی نیز از روسیه بودند واین به خاطر مبارزه با گروههای دوستار شوروی و کمونیسم بود که تعدادی از این سربازان به خاطر تسویه حساب شخصی دست به جنایاتهای مخفی زدند که به وافن اس اس هیچ رابطهای نداشتاین سپاه بزرگ دارای یونیفرمی شبیه به نیروی ورماخت بود ولی دارای رنگهای گوناگون، سیاه پرکاربرد ترین رنگ بود و این هم به خاطر اینکه وحشت آور باشد. همچنین لشگرهای مختلف از آرمهای مخصوص به خود را مورد استفاده قرار میداند. برای فرق بین نیروی ورماخت و وافن اس اس اس، اس اسیها از بازوبندی با نشان پرچم آلمان نازی استفاده میکردند والبته این بازوبند را به هر کسی نمیدادند. همچنین به اینان نیز چند مدال مخصوص به خود علاوه بر مدالهای شجاعت و فداکاری تعلق میگرفتمتاسفانه لشگرهای مختلف وافن اس اس را آنگونه که باید تجهیز نکردند و به آنها سلاحهای درجهٔ پایین میداند و عموماً از سلاحهای ساخت جمهوری چک، فنلاند وکشورهای دیگر میدادند. البته لشگر ژرمانیا(به معنی کشور آلمان) دارای سلاحهای به روزدر زمان خود بود و همین باعث کارا بودن این لشگر میشد. گرچه لشگرهای دیگر به تجهیز ژرمانیا نمیرسیدند ولی این از کارکرد آنها نکاست و در ادامه باید گفت هر چیز گنجایش خود را دارد بنابراین لشگر که خوب تجهیز نشود نمیتوان از آن به اندازه یک لشگر تا دندان مسلح انتظار داشت![]()
اریش هارتمن در اکتبر 1940 و در حالی که فقط هجده سال داشت، به نیروی هوایی آلمان ملحق شد و در مارس 1941 وارد مدرسه خلبانی شده و در اکتبر 1942، در زمانی که شاید جنگ جهانی دوم به اواسط خود نزدیک می شد، به عنوان خلبان جنگنده شکاری در سن بیست سالگی فارغ التحصیل شد. در آن زمان، نیروی هوایی آلمان و دیگر کشورهای درگیر، نیاز شدید به نیروی انسانی خصوصاً خلبان های ماهر و حرفه ای داشتند و همین علت باعث می شد که خلبانان بسیار جوان بلافاصله پس از اتمام دوره خلبانی به سرعت به خطوط مقدم جنگ فرستاده شوند، و هارتمن هم از این قاعده مستثنی نبود. او پس از به پایان رساندن تحصیل، به سرعت به فایتر وینگ 52 که مجهز به هواپیماهای مسراشمیت Me-109 بودند برای خدمت فرستاده شد. هارتمن تا آخرین روز جنگ در این اسکادران ماندگار شد و در بیش از 1400 سورتی پرواز عملیاتی موفق شد تعداد 352 فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون کند که خواب چنین تعداد پیروزی را هیچ خلبانی حتی در خواب هم نمی دید. بدین گونه هارتمن، موفق ترین خلبان در طول تاریخ شد که تا کنون در پروازهای عملیاتی شرکت کرده است.
آغازی ناامید کننده برای هارتمن
اولین ماموریتی که هارتمن انجام داد، به همه چیز شبیه بود غیر از یک نبرد هوایی. نخستین نبرد وی در 14 اکتبر 1942 اتفاق افتاد. در این پرواز او و لیدر راسمن به یک ماموریت گشت هوایی رفته بودند که ناگهان از سوی کنترل زمینی پیغامی مبنی بر حمله هواپیماهای روسی به تجهیزات زمینی آلمانی به هواپیماهای هارتمن و راسمن مخابره شد. دو خلبان فوراً مسیر خود را به سمت جنگنده های روسی تغییر دادند و کمی بعد در آسمان میزبانان خود را مشاهده کردند و بلافاصله درگیری شروع شد. هارتمن گاز موتور را به حداکثر ممکن رساند و از لیدر گروه جلو زد. با نزدیک شدن به یکی از هواپیماهای روسی از فاصله سیصد متری- در حالی که فاصله معمول برای شلیک حدود صد متر بود- آتش گشود. او تمامی گلوله های خود را در یک شلیک طولانی مصرف کرد در حالی که حتی یکی از گلوله ها هم به هواپیمای روسی برخورد نکرد. خلبانان روسی که فهمیده بودند که هارتمن دیگر گلوله ای برای شلیک ندارد، همگی به او حمله ور شدند. همین می توانست خاتمه دوران کوتاه خلبانی هارتمن باشد، اما او تصمیم گرفت که عمر خود را اینگونه پایان ندهد و به همین دلیل به زودی هواپیمای خود را در میان ابرها مخفی کرد. مدت کوتاهی که گذشت، راسمن دوباره هارتمن را از رادیو فرخواند و به او دستور داد که دوباره به فرمیشن ملحق شود. همین که هارتمن از میان ابر ها راهی به بیرون پیدا کرد، در مقابل خود هواپیمایی را دید که با سرعت سرسام آور در حال نزدیک شدن به او بود. هارتمن تصور کرد که آن هواپیما یک جنگنده روسی است، در نتیجه شروع به انجام مانورهای شدید کرد تا از دست او بگریزد. اما در حقیقت در هواپیمایی که به سمت او می آمد کسی جز فرمانده راسمن قرار نگرفته بود! سرانجام هارتمن پس از پیدا کردن مسیر خود به سمت پایگاه، شروع به بازگشت کرد. اما هواپیمای هارتمن در نزدیکی پایگاه دیگر سوختی برای ادامه پرواز نداشت و هارتمن مجبور شد در زمین های اطراف فرود اجباری انجام دهد. هارتمن با خوش شانسی در کنار نیروهای آلمانی فرود آمده بود و سرانجام به پایگاه بازگردانده شد. در نخستین ماموریت، هارتمن مرتکب اشتباهات فراوانی شد. آرایش پروازی را به هم ریخت، جلوتر از لیدر گروه پرواز کرد، تمام مهماتش را بدون موفقیتی مصرف کرد و آسیب های سنگینی به هواپیمایش وارد ساخت. مجازات او سه روز کارگری با مکانیک های پایگاه در زمستان های سرد غرب روسیه بود.
نخستین پیروزی هوایی هارتمن
سه هفته بعد در پنجم نوامبر 1942 او در یک آرایش پروازی به همراه سه جنگنده دیگر از پایگاه برخاست. بعد از پانزده دقیقه، خبر از نزدیک شدن 28 فروند هواپیمای روسی رسید که متشکل از 18 فروند IL-2 ستارموویک و 10 فروند جنگنده اسکورت بود. علی رغم برتری تعداد جنگنده های روسی، هواپیماهای آلمانی تصمیم گرفتند به ستارموویک ها حمله کنند. هارتمن IL-2 سمت چپ گروه پروازی را به عنوان هدف انتخاب کرد و از فاصله صد متری به روی ستارموویک روسی آتش گشود. گلوله های او اینبار به هواپیمای دشمن اصابت کردند، اما به ستارموویک که از لحاظ مقاومت بدنه و زره پوشی مشهور بود آسیبی نرساند. ناگهان هارتمن توصیه یکی از فرماندهان را به یاد آورد؛ به سرعت ارتفاع خود را کم کرد، تا جایی که هواپیمای IL-2 به طور کامل بالای سر او قرار گرفت. به طور نگهانی دماغه هواپیمایش را بالا داد و از زیر اگزوز سمت راست موتور ستارموویک را هدف قرار داد. همین که گلوله ها به اگزوز موتور برخورد کردند، دود سیاه رنگ غلیظی از هواپیمای روسی بلند شد. ستاموویک روسی مسیر خود را بلافاصله به سمت شرق و به سمت پایگاه خودی تغییر داد و هارتمن هم او را تعقیب کرد. ناگهان هواپیمای IL-2 درست در مقابل هواپیمای هارتمن منفجر شد و قطعات آن به موتور هواپیمای هارتمن برخورد کرد که باعث آتش گرفتن موتور جنگنده اش شد. هارتمن بار دیگر مجبور به فرود اضطراری شد، اما باز آنقدر خوش شانس بود که در منطقه تحت سلطه نیروهای آلمان نازی فرود آمده بود. این نخستین موفقیت از 352 پیروزی هوایی و نخستین هواپیمای IL-2 از کل 61 فروند ستارموویکی بود که هارتمن سرنگون ساخت.
فهرستی شگفت انگیز از پیروزی های هوایی هارتمن
1- در شش ماه اول سال 1943، 17 پیروزی هوایی
2- در جولای 1943، 23 پیروزی هوایی، 7 پیروزی در یک روز-7 جولای 1943
3- در آگوست 1943، 48 پیروزی هوایی، دوباره 7 پیروزی در یک روز-7 آگوست 1943
4- در سپتامبر 1943، 25 پیروزی هوایی، رسیدن تعداد کل پیروزی ها به 100 پیروزی
5- در اکتبر 1943، 32 پیروزی هوایی
6- در دوم مارس 1944، 10 پیروزی هوایی تنها در یک روز
7- سرنگون کردن حداقل 5 فروند هواپیمای P-51 موستانگ در 1944 و ...
در همان زمان که نیروی زمینی آلمان به شدت تحت فشار نیروهای متفقین بود، هارتمن و خلبان های گروه او هر روز دسته ی جدیدی از هواپیماهای دشمن را شکار می کردند. این مسئله تا جایی ادامه یافت که حتی روس ها برای سر او جایزه هم تعیین کرده بودند. شهرت هارتمن به جایی رسید که نیروهای روسی او را هیولای سیاه نامیدند و بهترین خلبان هایشان را برای شکار هواپیماهای هارتمن و کشتن او فرستادند. شیوه نبرد هارتمن در بیش از هزار و چهارصد ماموریت پروازی در چهار مرحله خلاصه شده بود: شناسایی هدف، تصمیم گیری برای درگیری، حمله و فرار از محدوده خطر. هارتمن از زمان نخستین ماموریتش عادت گرفته بود که تا هواپیمای دشمن تمام شیشه جلوی هواپیمایش را نپوشاند به او حمله ور نشود. او با روش نزدیک شدن بیش از حد به هواپیمای دشمن برخورد هر کدام از گلوله های خود را به جنگنده های دشمن تضمین می کرد. علی رغم فهرست طولانی پیروزی های وی، هارتمن در بسیاری از مواقع هم که موقعیت فراهم بود به هواپیماهای دشمن حمله نکرد، چرا که می گفت که جنگ ادامه می یابد اما زندگی او ممکن است در اثر یک ریسک به پایان برسد. بنابراین او هیچ گاه در هدف گیری های خود خطر نمی کرد. هارتمن دید وسیع و واکنش های سریعی نسبت به هواپیماهای دشمن داشت. در همین حال، همیشه ویژگی های تهاجمی و خونسردی خود را در نبرد ها حفظ می کرد. هارتمن در حدود چهارده بار فرود اضطراری انجام داد، اما در هیچ یک از این فرود ها نه آسیبی به وی رسید نه توسط نیروهای دشمن دستگیر شد. حتی در مورد او می گویند که یک بار به همراه دو مکانیک در کابین یک نفره هواپیمای Me-109 از پایگاهی که دقایقی بعد به دست نیروهای روس می افتاد تیک آف کرد.
هارتمن به دریافت درجه های زیادی که لیاقت آن ها را نیز داشت نائل آمد و حتی درجه ی کاپیتانی که درجه بسیار مشکلی برای بدست آوردن بود را نیز دریافت کرد. او حتی نشان «صلیب شوالیه» را که بالاترین درجه نظامی آلمان بعد از هیلتر بود را نیز دریافت کرد، نشانی که از سال 1939 تنها بیست و هفت نفر از ارتش عظیم آلمان موفق به دریافت آن شده بودند. او به عنوان قهرمان جنگ جهانی هم نشان افتخاری دریافت کرد که فقط دوازده نفر از جمله هانس یولریچ رودل، خلبان بمب افکن استوکا دایور که بیش از پانصد تانک روسی را نابود کرده بود آن نشان را دریافت کردند. در اواخر جنگ جهانی دوم، هارتمن به شاهکار آلمانی ها، یعنی هواپیمای مسراشمیت Me-262، نخستین جنگنده جت جهان هم پرواز کرد، اما دوباره با Me-109 به خدمت ادامه داد. آخرین پایگاه هوایی او در چک اسلواکی و آخرین پیروزی وی ساقط کردن یک هواپیمای شکاری روسی بود. وقتی که جنگ پایان یافت، هارتمن در حالی که فقط 23 سال سن داشت به وسیله نیروهای روسی دستگیر شد و ده سال را در زندان های روسیه گذراند. در سال 1955، او به وطنش و به نزد همسرش بازگشت و به نیروی هوایی آلمان غربی پیوست. هارتمن همیشه می گفت که بیشتر از 1400 مأموریتی که انجام داده است، به این افتخار می کند که هیچ گاه حتی یک وینگ من یا هواپیمای همراه خود را از دست نداده است. این خلبان پر افتخار، در سال 1995 با کوله باری از تجربه و یاد سال ها نبرد و جنگ برای کشورش در 73 سالگی در گذشت.
پس از آنکه در دسامبر ۱۹۴۱ ارتش سرخ پیشروى آلمانها را در ۳۵ کیلومترى مسکو متوقف کرد استالین بلافاصله از انگلیس و آمریکا (که تازه وارد جنگ با آلمان شده بود) درخواست گشودن جبهه دوم را کرد. اما در اوت ۱۹۴۲ چرچیل و روزولت با شکست عملیات «دیپ» دریافتند توان دفاعى آلمان بالاتر از آن است که به آنها اجازه ورود به غرب اروپا را بدهد.
در این عملیات، ۶۰ درصد از ۷ هزار چترباز و نیروى کماندو که در ساحل این شهر فرانسوى پیاده شدند جان خود را از دست دادند، آنها حتى نتوانستند چند ساعت هم بندر مذکور را تحت اشغال خود نگاه دارند.
در سرتاسر سال ۱۹۴۳ و نیمه اول سال ۱۹۴۴ على رغم درخواستهاى استالین، متفقین از ورود به غرب اروپا خوددارى کردند چرا که این کار را اقدامى پرتلفات مى دانستنداما سرانجام هنگامى که پى بردند آلمان دیگر توان مقاومت در برابر ارتش سرخ را ندارند و ممکن است ارتش سرخ اروپاى غربى را در نبود «متفقین انگلوساکسون» ببلعد تصمیم گرفتند تا در غرب فرانسه نیرو پیاده کنند. حال آنکه در این مدت آلمانها با به کارگیرى ۱۳ میلیون متر مکعب بتون، ۱/۲ میلیون تن فولاد و ۱۷۵ هزار کارگر عظیم ترین دژ اروپا بعد از ماژینو را در سواحل مانش (جنوب انگلیس و شمال غرب فرانسه) ایجاد کرده اند.
همه چیز به ۲۴ ساعت اول بستگى دارد
در اصول اولیه نظامى براى گذر از رود یا فرود در ساحل یک چیز بیشترین اهمیت را دارد یا مى توان گفت در واقع تنها یک چیز اهمیت دارد، «سرپل».
اگر «سرپل» در ساحل و یا ساحل مقابل رودخانه تسخیر شود و مهاجمان بتوانند در برابر پاتکهاى دشمن آن را نگاه دارند، نیروى تقویتى قادر به پیاده شدن در ساحل خواهند بود در غیر این صورت امکان ندارد بتوان از رود یا ساحلى گذشت.
در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ آیزنهاور فرمانده کل قواى متفقین در اروپا احتیاج به ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار سرباز از جان گذشته داشت، این مردان باید با حمله به دژهاى آلمانها در ساحل آنها را تسخیر کرده و در برابر حملات متعدد آنها مقاومت مى کردند.
آغاز بزرگ ترین عملیات آبى - خاکى جهان
در ۶ ژوئن ساعت ۶/۵ صبح ۵۷ هزار تفنگدار و چترباز آمریکایى متعلق به لشکرهاى معروف یکم، ۸۲ ، ۱۰۱ و ۷۵ هزار انگلیسى متعلق به سپاه مونتگومرى و لشکر ششم در حالى که بزرگ ترین «پشتیبانى دریایى و هوایى» تاریخ را در اختیار داشتند با گلایدر، کشتى هاى نفربر و قایق در نرماندى پیاده شدند در حالى که ۱۴ هزار و ۶۰۰ هواپیما و ۶۷۰۰ کشتى آنها را همراهى مى کرد در برابر این نیروى جهنمى آلمان تنها ۴۰ کشتى، ۳۴ زیر دریایى و ۳۵۰ هواپیما در اختیار داشت.
نبرد، بسیار بى رحمانه آغاز شد، کشتى ها و هواپیماهاى متفقین ساحل را زیر آتش شدید گرفتند و بسیارى از واحدهاى آلمانها را در جا منهدم کردند، حال آنکه از مدافعان کارى ساخته نبود. هیچ کس تاکنون این تعداد ابزار جنگى را به صورت تجمعى ندیده بود اما آلمانها ضربه خود را هنگام پیاده شدن نیروهاى آبى - خاکى فرود آوردند. بسیارى از سربازان آمریکایى حتى فرصت رسیدن به ساحل را نیافتند چرا که مسلسلهاى آلمانى و تک تیراندازان نیروهاى آمریکایى و انگلیسى را درون قایقهاى آبى - خاکى به هلاکت مى رساندند.
هنگامى که پلها گشوده شد و سربازان پا بر روى ساحل «اوماها» (در شمال غرب فرانسه) گذاشتند تازه پى بردند سرسخت ترین مردان ارتش آلمان که به تازگى از جبهه روسیه به غرب اعزام شده بودند چه اندازه در مقاومت جدى هستند. در همان ابتداى کار قواى آمریکایى در نوار ساحلى زمین گیر شد اما قواى کانادایى - انگلیسى با سرسختى توانست زمین تصرف شده را نگاه دارد و عقب نرود. در این عملیات که با نام روز دى یا (D-Day) معروف شد، آلمانها عقب نشینى نمى کردند یا کشته مى شدند و یا اینکه سد راه متفقین مى شدند. هر جا که مقاومت آنها شدید بود متفقین با دستگاه «پرتاب شعله» آنها را در سنگرها مى سوزاندند. متفقین فرصتى نداشتند، اگر آنها ظرف ۲۴ ساعت به سر پلى مهم دست نمى یافتند و ترتیب ورود ۸۶ لشکرى را که در دریا منتظر نتیجه عملیات آنها بودند را نمى دادند، لشکرهاى زرهى ژنرال رومل (که اکنون فرمانده دفاع شمال غرب فرانسه بود) آنها را به دریا ریخته و زیر دریایى هاى آلمانها نیز که اکنون مشغول گرفتن قربانى از بین کشتى هاى عظیم نفربر و تانک بر بودند ضربات خود را افزایش مى دادند. سرسختى طرفین به دلیل اهمال هیتلر در اعزام نیرو به سوى واحدهاى مدافع در نهایت به زیان آلمانها تمام شد و آنها با تحمل حدود ۹ هزار کشته عقب نشستند در حالى که آمریکایى ها، کانادایى ها و انگلیسى ها نیز متحمل ۱۵ هزار کشته شده بودند.
در پایان روز اول حمله متفقین نوار ساحلى به طول ۳۰ کیلومتر و عمق ۱۰ کیلومتر را تصرف کرده بودند. در واقع آلمانها هنوز خیال مى کردند که حمله اصلى متفقین در چند کیلومتر جنوبى تر خواهد بود. همین اشتباه آنها باعث شد تا کمکهاى ضرورى به مدافعان هرگز نرسد و لشکرهاى زرهى آلمان زمانى وارد نبرد شوند که متفقین ظرف ۱۰ روز ۹۵ هزار تانک و زرهپوش (ارقام صحیح است!) را در ساحل پیاده کنند. رهبران انگلیس و فرانسه اکنون ۶۱۹ هزار سرباز را به فرمان آیزنهاور و مونتگومرى درآورده بودند و از آنها تنها یک چیز را مى خواستند؛ آزادسازى فرانسه.
اگرچه آلمانها به صورت پراکنده مقاومتهاى دلاورانه اى از خود نشان مى دادند اما بمبارانهاى عظیم هوایى در کنار حملات جبهه مقاومت فرانسه سبب شد تا کمک به آنها با تأخیر ۳ هفته اى برسد.
نتیجه نبرد
نبرد نرماندى در نهایت براى آمریکا و انگلیس بیش از ۵۰ هزار کشته دربرداشت اما مقدمه اى شد براى ورود ۲ میلیون سرباز، ۵۰۰ هزار تانک و زرهپوش و نفربر و ۳ میلیون تن ساز و برگ نظامى. اکنون دیگر مسلم بود که آلمان هرگز قادر به پیروزى در جنگ نیست چرا که در جبهه شرق نیز ۱۰ میلیون سرباز روس با سرعت در حال عقب راندن آلمانها بودند.
در عملیات نرماندى باز هم دخالت هاى بى مورد هیتلر موجب شد تا آلمانها چند روز حیاتى را از دست بدهند و نتوانند مانع رخنه متفقین شوند. کمتر از یک ماه بعد یعنى در اوت ۱۹۴۴ پاریس سقوط کرد و ۹ ماه بعد آلمان تسلیم شد.
جنگ ۸۶: نبرد آردن
متفقین پس از آنکه در اوت ۱۹۴۴ پاریس را آزاد کردند با سرعت در شمال اروپا وغرب پخش شده و با آزاد کردن بلژیک و فرانسه از راین گذشته و خاک اصلى آلمان را مورد تهدید قرار دادند. در این زمان پس از شکست متفقین در عملیات هوابرد ماه قبل، هیتلر طرح ضد حمله بزرگى را تدارک دید که طى آن آلمانها با عبور از راین قواى متفقین را در هلند دچار مشکل کرده و به دو نیم مى کردند. هدف دیگر این طرح اشغال منطقه باستونى و دستیابى به مخازن سوخت آمریکایى ها بود. براساس این طرح ۲ لشکر زرهپوش اس اس با گرفتن این مخازن همزمان هم مشکل سوخت تانکهاى آلمانى را (که اکنون به دلیل نبود سوخت بدون استفاده بودند) حل مى کرد و هم تانکها و نفربرهاى آمریکایى را تا ماهها به دلیل نداشتن سوخت زمین گیر مى کرد.
مخالفت ستاد ارتش آلمان
فون روندشتت فرمانده کل قواى آلمان در غرب با این حمله از همان ابتدا مخالف بود چرا که معتقد بود از این نیروهاى مهاجم باید براى اقدامات مهم ترى استفاده کرد. ستاد ارتش آلمان نیز این حمله را نوعى خودکشى مى دانست چرا که معتقد بود آمریکا و انگلیس در حال حاضر آن قدر تانک، سرباز و توپ در اختیار دارند که هر حمله اى به این واحدها در نطفه خفه خواهد شد.
اما هیتلر این نکات را قبول نکرد و بر این استراتژى تأکید داشت که «بهترین دفاع حمله است». هیتلر على رغم مخالفان خود در نهایت در ۱۶ دسامبر حمله به خط دفاعى آمریکا در آردن و رن علیا را آغاز کرد.
بازوان ارتش آلمان در این نبرد سرنوشت ساز را ارتش ششم زرهى آلمان و واحدهاى ورزیده اس اس تشکیل مى دادند. اس اس ها در حقیقت قواى ذخیره استراتژیک هیتلر محسوب مى شدند و وى از آنها تنها براى نبردهاى سرنوشت ساز استفاده مى کرد.
پیشروى اولیه
در این نبرد هیتلر مانند قمار باز بزرگى تمام هستى خود را بر صفحه بازى ریخت. هزاران تانک آلمانى در پناه آتش ۲۰۰۰ هواپیماى بمب افکن حمله را آغاز کردند. آمریکایى ها که اصلاً انتظار چنین ضدحمله اى را از ارتش شکست خورده آلمان نداشتند کاملاً غافلگیر شده و خطوط دفاعى آنها شکافته شد، آلمانها از آردن گذشته و به شهر باستونى در ۱۵۰ کیلومترى بروکسل (پایتخت بلژیک) رسیدند.
سقوط باستونى به معناى در خطر افتادن بلژیک «تازه رها شده» نیز بود. بنابراین لشکر ۱۰۱ هوابرد آمریکا با ۱۵ هزار چترباز براى دفاع از شهر محاصره شده توسط قواى آلمانها انتخاب شد.
ورود ژنرال پاتون
آیزنهاور فرمانده قواى آمریکا بلافاصله به مارشال زرهى پاتون دستور دارد به هر قیمت مانع ورود قواى زرهى آلمان به باستونى شود. این در حالى بود که لشکرهاى زرهى آمریکا حداقل یک هفته با شهر مذکور فاصله داشتند.
بنابراین اس اس ها مدت کمى وقت داشتند تا چتربازان معروف لشکر ۱۰۱ را شکست دهند (لشکر ۱۰۱ هوابرد آمریکا هنوز هم واحد پیشرو آمریکا در نبردهاى قرن ۲۱ است). اس اس ها در پناه تانکهاى خود با قدرت تمام خانه به خانه در باستونى پیش رفتند اما از بخت بد سر و کار آنها با مشتى سرباز معمولى نبود بلکه با رنجرهاى آمریکایى طرف بودند که راه ماندن و مردن را انتخاب کرده بودند.
در نبردهاى مذکور کار به جنگ سرنیزه و استفاده از کارد و سایر سلاحهاى سبک نیز رسید اما على رغم کشته شدن ۴ هزار تفنگدار آمریکایى آنها اسلحه را زمین نگذاشتند. این در حالى بود که به فرماندهان لشکرهاى اس اس خبر رسید قواى پاتون در راه است.
نمایش ستون هاى فولادین
آمریکا در نبرد با دشمنانش چندان نیاز به «شجاعت سربازان» نداشت چرا که هر کجا حریف را مقاوم مى دید با بسیج انبوهى تانک، هواپیما و کشتى آنها را در هم مى کوبید.
ژنرال پاتون نیز در ۲۶ دسامبر با استفاده از دهها هزار تانک و زرهپوش (برخى منابع واحدهاى موتوریزه وى و تانکهایش را تا ۱۳۰ هزار دستگاه نیز ذکر کردند) اکنون به پاى بلندى هاى آردن رسیده بود و تانکهاى شرمن در مصاف با تانکهاى پانزر آلمانى با برخوردارى از برترى وحشتناک عددى آنها را از سر راه کنار مى راندند. فرمانده واحدهاى اس اس که نیروهاى وى در حال نبرد تن به تن در شهر بودند متوجه شد که ارتش ششم زرهى آلمان قادر به مقابله با ستونهاى فولادین پاتون نیست و عقب نشسته است و براى آنها تنها راه جنگیدن و یا تسلیم مانده است. اس اس ها «جنگیدن و مردن» را انتخاب کردند و تقریباً از واحدهاى مذکور کسى زنده نماند، باقى مانده زرهپوشها و تانکهاى آلمانى نیز به شرق راین و داخل خاک آلمان عقب نشینى کردند.
نتیجه نبرد
نبرد آردن را مى توان آخرین تحرک آلمان براى عقب انداختن «سرنوشت محتوم شکست» دانست. اما شکست آردن سبب شد تا آلمان بهترین سربازانش را براى حمله بیهوده از دست بدهد و نه تنها موفق به دسترسى به منابع سوخت متفقین نشود بلکه باقیمانده سوخت تانکهایش را نیز بر سر این حمله بگذارد تا آنجا که ژنرال «مانتوفل» جانشین فرمانده قواى آلمان در جبهه غرب، علل فروپاشى ارتش آلمان در ماههاى آخر جنگ را انجام همین عملیات غیر منطقى مى داند.
این شکست سبب شد تا آمریکایى ها در ۷ مارس ۱۹۴۵ (۳ ماه بعد) از رود رن گذشته و ۵۰ روز بعد در برلن باشند. آرنهایم یا آردن آخرین میخها بر تابوت جاه طلبى هاى هیتلر بودند.
البته نباید از یاد برد که سربازان آلمانى نیز در این نبرد بسیار دلیرانه جنگیدند و آنگونه که به آنها اطلاع داده شده بود قرار بود آنها تنها «پیشقراول» باشند اما بعد حتى به آنها گلوله هم نرسید.
نظرات ()